شيخ ذبيح الله محلاتى
89
رياحين الشريعة در ترجمه دانشمندان بانوان شيعه ( فارسي )
آوردند و او را كفن كردم و پس از كفن كردن آنوقت پيراهن آن حضرت را كندم اما پسر من حسن پس شما و همهء اهل مدينه مىدانند كه او در اثناى نماز مىآمد و از ما بين صفوف مىگذشت و خود را بنزد رسول خدا مىرسانيد و حال آنكه پيغمبر در سجده بود بر پشت آن حضرت سوار مىشد چون رسول خدا سر از سجده برمىداشت يك دست بر پشت حسن مىگرفت و يك دست بر پاهاى او و بدينطريق حسن را در دوش خود نگاه مىداشت تا از نماز فارغ مىشد گفت آرى ما اين را مىدانيم باز امير المؤمنين فرمود كه شما و همه اهل مدينه مىدانيد كه حسن فرزندم وارد مسجد مىشد و رسول خدا در بالاى منبر خطبه مىخواند آن حضرت در اثناى خطبه خواندن حسن را بر گردن خود سوار مىكرد و پاهاى حسن را به سينه خود مىگرفت تا خطبه را تمام كند و مردم برق خلخالهاى حسن را از منتهاى مسجد مىديدند چون اين ملاطفتها را از جد خود پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم مشاهده كرده بود چون بر منبر او بيگانه را ديد بر او سخت و دشوار آمد ازاينجهت أن كلام را گفت و به خدا قسم كه من فرزند مرا بچنين كارى امر نفرمودم و حسن هم بامر من اين كار نكرده . اما فاطمة پس او همان زنى است كه من براى شما رخصت گرفتم و بعيادت نزد او آمديد و سخنان او را شنيديد و غضب او را با خودتان دانستيد به خدا قسم كه خود فاطمة به من وصيت كرد كه شما را در جنازه او حاضر نكنم و شما بر او نماز نگذاريد و من هرگز نخواستم كه وصيت او را مخالفت كنم درباره شما عمر گفت اين سخنان لغو را بگذار من خود اكنون بقبرستان مىروم و او را از قبر بيرون مىآورم و بر او نماز مىخوانيم امير المؤمنين فرمود به خدا قسم اگر چنين كارى را قصد كنى و اراده نمائى پيش از آنكه اين عمل را بجا آورى سر ترا از بدن قطع مىكنم و در اين صورت معاملهء من با شما با شمشير باشد و بس پس ما بين امير المؤمنين و عمر سخنها ردوبدل گرديد و نزديك بود كه بيك ديگر حمل كنند پس مهاجرين و انصار جمع شدند و گفتند كه به خدا قسم ما راضى نمىشويم كه دربارهء پسر عم و برادر و وصى پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم اين سخنان ناسزا گفته شود و چون عمر بيم آن داشت كه فتنة توليد شود دست برداشت و برفت و مردم متفرق شدند .